واضح است كه مرادم از «سرنوشت اصلاحطلبي»، فقط اين نيست كه رأي و نگاه مردم،براي مدتي از اين جماعت،رويگردان شد، بلكه مراد، بلاي بزرگي است كه اصلاحطلبان با هزار و يك ندانم كاري، بر عاقبت جريان اصلاحطلبي، وارد آوردند. بايد اصلاحطلب باشي و اندكي عاقل، تا بفهمي آخرين دستهگل گلسرسبد اين جريان، آنجا كه رفت و از «آل سعود» گدايي به معناي دريوزگي كرد، چه ها كه نميكند با مفهوم اصلاحطلبي،همين چيزهاست كه درآورده صداي عاقلترهاي قوم اصلاحات را. مگر نميبيني و نميشنوي و نميخواني كه اين روزها،بيشترين ناسزا را به امثال مهاجراني،امثال خاتمي و حجاريان ميدهند؟! طرفه حكايت اينجاست تندروي امثال خاتمي و حجاريان در جريان فتنه ۸۸ به نوبه خود آنقدر فجيع بود كه در خلوت و جلوت، درآورد صداي ديگر اصلاحطلبان را! به سبب آنچه در اين همه سال بر جريان اصلاحات رفته است، بعضيشان، بيعقلي سران فتنه را لعنت ميكنند، بعضيشان شير خرخوردگي اپوزيسيون را، بعضيشان خودشان را، بعضيشان خاتمي را و همهشان، همهشان را ... و بدين سان هنوز هم سرو كله زدن اصلاحطلبان باهم، بيش از منازعات عمدتاً مقطعي اصولگرايان است كه متأسفانه قبل از هر انتخاباتي،پررنگ ميشود.
اما چه بايد جواب داد پرسش فوقالذكر را، آيا سرنوشت جريان اصلاحات در انتظار جريان اصولگرايي است؟! الحق كه چه سؤال مهمي!
نگارنده به اين سؤال، هم جواب «بله» دارد و هم جواب «خير».
بله! چرا كه خدا حتي به انقلاب اسلامي هم چك سفيد نداده و ضمانت نداده، كه شما يعني ما هر كار كه دلمان خواست بكنيم، خدا اما هوايمان را دارد! پس واي به حال اصولگرايي، اگر كه اصولگرايان بر مداري غير از اصول خود بچرخند. اينجا به جز خدا، بايد سخن از خلق خدا، يعني رأي مردم هم گفت، كه مگر مردم، عاشق چشم و ابروي اصولگرايانند؟! چيست اما اصول اصولگرايي؟! به اين سؤال، نميتوانيم جواب بدهيم، الا اينكه به ياد بياوريم، اصلاً و اساساً براي چه پا گرفت جريان اصولگرايي؟! و چه شد كه مردم استقبال كردند از اين جريان؟!
هيچ شكي نيست كه اسلام و امام و رهبري و خون شهدا و انقلاب اسلامي و نظام سلطه ستيزي و عدالت طلبي و روحيه جهادي و مبارزه و ... از اصول مسلم اصولگرايي است و جز اين نميتواند باشد، اما كم و بيش، همه اين شعارها را همه جريانات سياسي ميدهند. از ياد نبريم كه مهمترين تفاوت برجسته جريان اصولگرايي و جريان اصلاحطلبي، صرف نظر از همه اين شعارها، «كار، به جاي شعار» بود، «حمالي به جاي حرافي» و «خدمت، به جاي قدرت» كه خوش گفتهاند: «دو صد گفته، چون نيم كردار نيست». يعني براي يك اصولگرا، صندلي و پست و ميز و مقام،آنجا ارزش دارد كه گرههاي زندگي مردم را در دو مقوله «پيشرفت» و «عدالت» باز كند. به همين سياق، بايد گفت: روز مرگ اصولگرايي، آن روز است كه از «گفتمان اصولگرايي» همه جور شعاري شنيده شود،حتي ميل به قدرت شنيده و ديده شود، اما بويي از «خدمت» به مشام نرسد. مع الاسف چندي است از گفتمان اصولگرايي، صداي خدمت به گوش نميرسد و خدمتي اگر هست كه هست گم شده در لابه لاي اين همه دعوا و منازعه. اين غصه آنجا تشديد ميشود كه اصولگرايان به جاي ديدن نقاط قوت هم انگشت روي نقاط ضعف هم بگذارند و عليه هم علي الدوام اسناد رنگارنگ رو ميكنند، يكي «مردود فتنه» است يكي «ساكت فتنه» است، يكي آنقدرها كه بايد و شايد «عمار»نيست، يكي اما زيادي «عمار» است و كمي افراطي، يكي «مردود وحدت» يكي «مردود خدمت»، يكي «مردود انحراف» يكي «مردود اشراف ستيزي» و «عاشق هاشمي» و ... بله ديگر! اين وسط گوشت قرباني جان اصولگرايي است.
نه! اشتباه نشود. نميخواهم تقليل بدهم و بگذرم از خبط و خطاي جماعتي از اصولگرايان كه در فتنه ۸۸ نمره خوبي نگرفتند، حتي نمره بدي گرفتند. وانگهي! چون مني، هنوز هم دارد اين بندگان خدا را مينوازد! اما حرفم اين است كه فراموش نكنيم به فرموده ولي فقيه: «افت بصيرت، خود بزرگي بيني است». لذا دعوت به وحدت اصولگرايان، هيچ تنافري با نقد اعمال منفي ندارد. ما ميتوانيم با هم باشيم و همديگر را نقد كنيم، نه اينكه با هم نباشيم و احياناً با هم دشمني كنيم. ما ميتوانيم خط كش را نه بين خودمان، كه بين اعمال منفي خودمان بگذاريم. هم همديگر را نقد كنيم و هم اصل مسلم «وحدت» را خدشهدار نكنيم، كه به هر حال، وحدت ميسر نميشود، الا با كمي گذشت و مدارا و نيم من شدن! ما «حق نقد» همديگر را داريم، اما «حق نفي» يكديگر را نداريم. ما حق نداريم تنگ كنيم دايره اصولگرايي را و خود را تافته جدابافته بخوانيم. البته نقد، تنها وظيفه ما نيست. وظيفه بلكه تكليف مهمتر ما، فراهم آوردن فضايي است كه باعث نشود قطار اصولگرايي از ريل خدمت خارج شود. در اين باب، ما موظفيم حتي در مقام رقابت با ديگر اصولگرايان، خدمات دار و دستهخودمان را برشماريم، نه اينكه ديگري را بكوبيم. يكي چون من كه بينسبت است با همه اين دارو دستهها و فقط نسبت خودرا با كليت جريان اصولگرايي جستوجو ميكند، شايد بد نباشد هر از گاهي اشاره كند به نقاط قوت همه اجزايي كه جريان اصولگرايي را بر مدار خدمت تشكيل دادهاند، چه اشكالي دارد برجسته كنيم و بيشتر بگوييم از نقاط قوت مجلس؟! از اينكه حتماً و لابد علي لاريجاني اصولگرا،در مقام رئيس مجلس، بهتر از رؤساي مجلسي است كه از مجموعه اصلاحات بيرون آمدهاند. از اينكه حتماً و لابد احمد توكلي اصولگرا،از آن سنخ نمايندگاني است كه بر وظايف حرفهاي وكالت در خانه ملت، آگاه است و فعال، گيرم نپسنديم برخي مواضعش را! از اينكه حتماً و لابد اعضاي عزيز و اصولگراي «پايداري» بر سر بزنگاهي چون فتنه ۸۸ مردانهتر از ديگران به صحنه دفاع از انقلاب اسلامي آمدند.
از اينكه حتماً و لابد اعضاي محترم و اصولگراي «متحد» اغلب مصداق رهروي آهسته و پيوستهاند. از اينكه حتماً و لابد،اصولگرا با اصولگرا، كمتر اختلاف دارد تا اصولگرا با اصلاحطلب، تا اصولگرا با فتنهگر، تا اصولگرا با منحرف.
آري! جريان اصيل اصولگرايي آنقدر دور انديشي وعاقبتبيني دارد كه نخواهد دچار شود به سرنوشت جريان اصلاح طلبي. جريان اصولگرايي، اجازه نميدهد گوشش را تاريخ بگيرد! تفرقه خود را نقد ميكند، اما اجازه نميدهد حتي به بهانه تفرق، نفي شود جريان اصولگرايي،اصولگرايي زنده است، چون خدمت زنده است. اصولگرايي، اعضاي يك پيكر است، كه آفرينشش محصول «گوهر خدمت» است و مگر جز اين است چو عضوي به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار؟!